تبليغاتX
ذکرهای فراموش شده

ذکرهای فراموش شده

یادداشتهای یک گنهکار

یک ذکر قدیمی ، دوباره بر روح و جانم جاری شده ...

یک غصه قدیمی ...

بی بی جان ، خاطرات زیادی به ذهنم خطور می کنه وقتی به یاد این ذکر قدیمی می افتم ..

خودت شاهد و اگاهی که چه قدر بر این باورم استوار هستم ...

بی بی جان هر چند شاید خیلی هایی که من می شناسند ، باور نمی کنند که من ...

اما بی بی جان ، بعد این همه مدت هنوز هم حاضرم جان ناپاکم فدای یک چادر خاک گرفته کنم ...

این ایام همیشه ارزو می کنم که ای کاش ، فرصت این می شد که عقده دلم توی یک کوچه قدیمی وا کنم ..

روزگارای قدیم تو مدینه یه خونه بود

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 16:56  توسط ممتحن  

معرفت دُر گراني است به هر کس ندهندش

پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهندش

این جمله ذکر این ساعت من شده !

اساس معرفت در درک حضور خداست ...

معرفت یعنی درک اینکه «يسبح لله ما فى السموات و ما فى الارض‏»

معرفت یعنی ایمان به اینکه در و دیوار و همه عالم شاهد هستند در محضر خداوند ...

معرفت یعنی فراموش نکردن این نکته که : عالم محضر خداست در محضر خدا معصيت نكنيد !

معرفت یعنی هر کاری به خاطر خدا و برای رضای خدا انجام بدم و در این صورت هیچ گاه شکایتی از سختی امورات خود نخواهم داشت ..

خدایا :

من ببخش اگه در گیر و دار و ابتلا به لذت های دنیوی ، دچار این همه نسیان و غفلت شدم ..

من از ذاکرین با معرفت خود قرار بده ...

از اینکه با همه بد احوالی ام ، ذکرهای فراموش شده ام را به خاطرم می اوری ، شاکر و سپاسگذار لطف بی حسابت هستم ..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 19:2  توسط ممتحن  

آقا جونم مهربونم کی میای دردت به جونم ؟
از خدا همیشه می خوام که بیای تا من جوونم
اگه ما رو دوست ندارید یه اشاره بسمونه
خودتون بگین که این دل بمیره یا که بمونه ؟
آرزوی اول من التماس آخر من
اینه که موقع مردن پا بذاری رو دل من
....
دانلود فایل صوتی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 18:38  توسط ممتحن  

امشب دلتنگت توام...

امشب دلتنگ روزها و شبهایی هستم که ذاکرت بودم ..

امشب دلتنگ کمیل هستم ...

 امشب دلتنگ شهدا هستم ..

امشب دلتنگ شهید اسماعیل و اون حدیث قدسی بر مزارش هستم ...

امشب دلتنگ ، لحظاتی هستم که شیرینی مناجات با تو را تجربه کرده ام ...

امشب دلتنگ مناجات نیمه شب و زیارت های شبانه ام ...

امشب بیشتر از همیشه ، دلتنگ خودم هستم ...

خدایا ، خود بر نهان و اشکار ما اگاهی ...

خدایا یک چیز من آزار می ده و اون اشتیاق بی حد تو  برای خوب بودن و خوب ماندن ماست ...

در حالی که ما به فرصتهایی که بهمون می دی ، بی توجهی می کنیم و سرگرم مشغولیات بی اهمیت می شیم ..

محبوب و پروردگار من ، صبرت علی عذابک و کیف اصبر علی فراقک ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 18:0  توسط ممتحن  

امروز به این فکر می کردم که چرا اینقدر گناه می کنیم و از خدا غافل می شیم ؟

چرا در زندگی شخصی و اجتماعی خیلی مراعات می کنیم تا مبادا کسانی که دوستشون داریم از ما دلگیر و نارحت بشند ؟

چرا  در هنگام حضور اونها یا حتی در غیابشون مواظب هستیم که کاری نکنیم که موجب شرمندگی ما نزد عزیزان و نزدیکان بشه ؟

همیشه نگران این هستیم که نکنه فلانی به خاطر  کاره ناشایستی که انجام دادیم یا خواهیم داد ، از دستم نارحت بشه و من دیگه تحویل نگیره یا ازم شاکی بشه و حتی من سرزنش و تنبیه کنه ! به همین خاطر برای داشتن رضایت دیگران خیلی کارها رو انجام نمی دیم !

ولی درباره خدا ، خیلی کم به این باور می رسیم ...

اگه واقعا به خدا ایمان و اعتقاد داریم چرا نسبت به خدا این چنین باوری نداریم ؟

و اگر ادعا می کنیم که به خدا ایمان و اعتقاد داریم و در گفتار و کردار نسبت خدا خلوص نیت داریم و تنها رضایت حضرت حق طلب می کنیم ، چرا این همه گناه می کنیم ؟

چرا این همه بر خلاف دستورهای خدا و پیغمبر و ... عمل می کنیم ؟

چرا در مقابل فرامین الهی فرمانبردار ، مطیع و تسلیم نیستیم ؟

چرا حیا  نمی کنیم و در محضر خدا دست از گناه نمی کشیم ؟

و ....

چرا خیلی کم دچار خوف از خشم و غضب خدا می شیم ؟

چرا همیشه خدا رو مهربون می بینیم و انتظار داریم از همه خطاها و سرکشی های ما بگذره ؟

چرا فکر می کنیم ، همین که مدعی دوستی با خدا هستیم ، حضرت حق هم از همه گناهان ما می گذره و بدون حساب و کتاب از تقصیرات ما می گذره ؟

اصلا چرا یکی مثل حضرت علی ، کمیل می خونه، یا مناجات کوفه ، یا مناجاتهای امام سجاد برای چیه ؟

نمی دونم ، ایا این خدایی که من در ذهنم به اون اعتقاد دارم ، همون خدای حضرت علی هستش  ؟

خیلی دردناکه اگه یک روز بایستی و به گذشته نگاه کنی و با خودت بگی ، ای بابا خودت گول زدی و این همه سال مدعی معرفت خدا بودی ولی انگار در تمامی اوقات داشتی با خدا هم ...

الان که دارم این چند خط می نویسم به این فکر می کنم که سالهای نه چندان دور همش مراقب و نگران این بودم که مبادا کاری کنم که خدا ازم ناراحت بشه ، و دچار خشم و عذاب و اتش غضب خدا بشم ...

اما الان باید همش از خدا به خاطر حرف بد ، نگاه بد ، دروغ و ... که امروز و دیروز مرتکب شدم طلب عفو و بخشش داشته باشم...

خدای مهربون من ، خیلی اوقات اونقدر شرمنده ات می شم که حاضرم همون لحظه من در اتش جهنمت بسوزونی و با خودم می گم مگه می شه با این همه غفلت و گناه ، لطف و عنایت خدا نصیبم بشه ؟

من همون ادم سالهای دورم و هیچ وقت ادعایی بابت در طریق تو بودن و در مسیر قرب تو ماندن ندارم ...

اگه الان می گم بدم و گناهکار به خاطر اینه که از خیلی وقت پیش این طوری بودم ولی این تو بودی که با همه الوده گی هام ، من به در خونت کشوندی و اجازه دادی تا گدای کوی تو باشم ...

ای کسی که همه چیزم توی زندگی مدیون الطاف بی حساب و بی منت تو ام ...

به گذشت و احسانت قسم ، با همه بد حالی و غفلت و بد عهدی هایم ...

هنوز هم دوست دارم و دلم می خواد مثل سابق کمکم کنی تا راهی برم و کارهایی انجام بدم که شایسته بزرگی ات و وسیله کسب رضایت تو باشه ...

یا کریم ، بلای منی ، مبتلای توام ...

کمکم کن تا حتی مرتکب کارها و گناهانی که امروزه برای خیلی ها عادی و بی اهمیت شده ، نشم ..

از اینکه با همه سستی ایمان و تقوا مراقبم هستی تا مبتلا به خیلی از گناه ها نشم ، ازت ممنونم ....

خدای من ،

ایا این حضور من در این جنگل تاریک و ان صحرای سوزان به پایان می رسه ؟

ایا به خانه هدایتت می رسم و حجاب های ظلمانی از پیش روی چشمانم برداشته می شه ؟

ایا پنجره نور سبز ولایت و هدایت برویم گشوده می شه ؟

پروردگارا مرا بار دیگر به حریم پاک و اسمانی ات بخوان و چون گذشته بیت المعمورم را سینه اشفته ام قرار بده


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 21:22  توسط ممتحن  

سالهای زیادی را در انتظار یافتن یک دوست مانده ام ، اما ...

به نظر می رسد که بیشتر انچه را که داشته ام باخته ام و دیگر کسی برایم نمانده که در کنارم باشد ...

نمی دانم ایا باز هم باید منتظر باشم تا شاید انکه را که می خواهم ، بر روزگار تاریک من بدرخشد یا انکه دیگر باید بپذیرم که هیچ گاه ...

خدای من ...

اینها حرفهایی بود که امشب در کنار پنجره ، رو به سکوت باغ و تاریکی حاکم بر اتاق با خودم زمزمه می کردم . هر چند می دانم با حرفهای همیشگی ام فرق دارد . چون احساس می کنم به مانند گذشته  نیستم و این روزها به تنهایی های خود فکر می کنم و چرایی ان !

امشب به این فکر می کردم بین انچه می خواهیم و انچه بدست می اوریم چه قدر فاصله هست ؟

و کلماتی که بر تخته اتاقم نوشتم را حتما دیده ای ...

به این فکر می کنم که تمنای دستهایی که مرا بفهمد چه قدر بی جاست که هیچ نگاهی مرا آرام نمی کند ؟

ای کاش فرصتها را غنیمت می شمردم و ای کاش ...

با من چه خواهی کرد ؟

بازهم چون گذشته معترف به ضعف و سستی و بد کاری خود هستم ...

مهربان من ، خود می دانی که چه سخت است در چنین فضا و زمانی خوب بودن و خوب ماندن ...

با همه این حرفها ، خدای دوست داشتنی من ...

مرا معرفتی عطا کن که هر چه مرا از تو دور می کند از خود دور کنم ...

ای نور و ای پروردگارمن ، مرا به خود وا مگذار...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:43  توسط ممتحن  

اقا جون ...

من که یادتون می یاد ...

هر چند امشب جای گله و شکایت نیست ...

اما خودتون احوالات من می بینید  ...

مثل اون مریض هایی که میان توی صحن و سراتون ازتون شفاء بیماریشون طلب می کنند ...

کمکم کنید تا این روح اشفته من اروم بگیره و طبیب دل بیمارم باشید ...

می دونم که من بد کردم و مثل همیشه بد عهدی کردم ...

ولی اقا جون ...

به خدا این طوری اصلا دلم خوش نیست ...

دلم می خواد مثل اون قدیما هر روز چند بار خدمتتون از این جا سلام داشته باشم ..

یادش به خیر ، یادش به خیر ...

اقا جون برام دعا کنید ، برام دعا کنید که ...

دلم می خواست همین هفته ها بیام زیارت ، ولی انگار اجازه نمی دید که ...

ولی به همین سلام راه دور هم دلخوشم اگه شما فقط یک نگاه بهم کنید  ...

یا علی ابن موسی الرضا ع مدد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 21:57  توسط ممتحن  

يا من اذا سئله عبد اعطاه
واذا امل ما عنده بلغه مناه
واذا اقبل عليه قربه وادناه
واذا جاهره بالعصيان سترعلي ذنبه و غطاه
واذا توكل عليه احسبه و كفاه

الهي من الذي نزل بك ملتسماً قراك فما قريته و من الذي اناخ ببابك مرتجيا نداك فما اوليته، ايحسن ان ارجع عن بابك بالخيبته مصروفا و لست اعرف سواك مولا بالاحسان موصوفا...

كيف ارجوا غيرك والخير كله بيدك و كيف اومل سواك والخلق و الامرلك...

يا من سعد برحمته القاصدون و لم يشق بنقمته المستغفرون، كيف انسيك و لم تزل ذاكري و كيف الهو عنك و انت مراقبي...

الهي بذيل كرمك اعلقت يدي ولنيل عطاياك بسطت أملي فاخلصني بخالصة توحيدك واجعلني من صفوة عبيدك...
يا من كل هارب اليه يلتجي و كل طالب اياه يرتجي. يا خير مرجو و يا اكرم مدعو و يا من لا يرد سائله ولا يخيب آمله.

يا من بابه مفتوح لداعيه و حجابه مرفوع لراجيه. اسئلك بكرمك ان تمن علي من عطائك بما تقربه عيني و من رجائك بما تطمئن به نفسي و من اليقين بما تهون به علي مصيبات الدنيا و تجلوبه عن بصيرتي غشوات العمي برحمتك يا ارحم الراحمين

(مناجات الراجین)    متن مناجات با ترجمه سید مهدی شجاعی در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 21:29  توسط ممتحن  

باز هم غم و غصه این و اون ، و نگرانی اوضاع و احوال زندگی نزدیکان من بهم ریخت ...

هر وقت می یام یکم ، از درگیری کار و محیط اطرافم دور باشم ، یک داستان جدید پیش می یاد ...

خدایا به حق اقا امام صادق ع ، این گره از زندگی شون باز کن و ...

اما تو ای بقیع ، همیشه در حسرت خاکهای آفتاب خورده ات خواهم بود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 14:3  توسط ممتحن  

باران می باره و باز هم  مناجات حضرت امیر زمزمه می کنم ...

یا امام رضا ...

اقا جون ، انس به مناجات حضرت امیر مدیون شما هستم ..

امشب با خودم گفتم که چه طور تا به حال به این فکر نکرده بودم که این شاید هدیه حضرت برای من در اولین ملاقات مان باشد ...

یاد اون روزها و لحظه های بخیر ...

اقا جون هوای حرم و زیارت به سرم زده ، ای کاش می شد باز  هم چفیه به صورت می گرفتم و یک بار دیگه ...

اقا جون وداع ان زیارت را همیشه به خاطر دارم و بهانه ای خواهد برای روز موعود ...

اما ....

اَللّـهُمَّ اِنّي اَسْاَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَلابَنُونَ اِلاّ مَنْ اَتَى اللهَ بِقَلْب سَليم...

خدایا جون ، راستش نمی تونم هیچ وقت ازت گله ای داشته باشم ، چون می دونم هیچ اندوخته ای برای خواسته های کوچیک و بزرگ خودم ندارم ...

ولی وقتی در احوالاتی هستم که به نظر می یاد بیشتر به تو توجه دارم ، به این فکر می کنم که چی می شه که من هم در حلقه دوستان و مقربان تو می بودم ؟

خدای من ، چی می شه منم می تونستم اینقدر ازت دور نمی شدم ؟

مهربون من ، چی می شه مگه منم گدای کوی تو باشم ؟

خدایا سالهاست بر کنار این در ایستاده ام ، هر چند بارها و بارها از حریم بندگی تو دور شدم ، اما همیشه یک نگاهی به استان این در داشته ام تا شاید برویم گشوده شود ..

الهی ، بنده بی قرار توام و غیر تو کسی ندارم ...

خدایا من ، به نور هدایتت قسم ...

خدایا به باران رحمتت قسم ...

تنها محبت تو مرا کفایت خواهد کرد اگر همه چیز از  من بستانی ...

گدایی هستم گناهکار و الوده چون یک سیب لک داری که هیچ کس دلش نمی یاد ، اون بخره ..

اما خدای کریم و مهربان من ، این سیب لک دار و زخمی هم سوا کن و خریدارم باش ...


مولای یا مولای انت السلطان و انا الممتحن و هل یرحم الممتحن الا السلطان ...

مولای یا مولای انت الدلیل و انا المتحیر و هل یرحم المتحیر الا الدلیل ..

مولای یا مولای انت الغفور و انا المذنب و هل یرحم المذنب الا الغفور ..

خدایا ، شکرت ...


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 20:16  توسط ممتحن  

مضراب عشق نواخته شد ..

 خدایا هیچ چیز از تو پنهان نیست و بر من ...

اما ...

ولو حتى بعید عنی فی قلبی هواك

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 23:0  توسط ممتحن  

نمی دونم  چه طوریه ؟

اما دیگه به این اینکه هر چند مدت یک بار شاهد فوت یکی از از عزیزان باشم،عادت کردم ..

این بار هم مهندس عزیز بعد چند روز بی خبری ، جسدش تحویل گرفتیم و امشب شب اول قبرش هست ...

به این فکر می کنم که چرا با این همه اشارات آدم نمی شم ...

تصمیم گرفتم یک وصیت نامه بنویسم و .....

از خدا برای شادی روح مهندس عزیز طلب مغفرت می کنم و امیدوارم که شفاعت اقا امام رضا به بهانه اخرین زیارتش در این شب اول قبری نصیبش بشه ...

روحش شاد ...


+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 22:6  توسط ممتحن  

مهربان من ، سلام ...

راستش از خجالت و شرمندگی حرف زیادی برای گفتن ندارم ...

فقط خواستم بهتون بگم ، منم یادم هست که چند ساله که ...

ذکر زیبا و دلنشین من ...

یاد ایامی که ...

من ببخش ..

به خاطر همه ما بیچاره ها زودتر ...

اما ...

دانلود کنید

ربنا

یا علی و یا عظیم ...

اللهم هذا شهر رمضان

اللهم ادخل علی اهل القبور السرور

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 5:39  توسط ممتحن  

تاریکی ، چاه ، نخلستان ، تنهایی ، کوچه خاکی ، شعله ، زخم ، دیوار گلی ، بوی یاس ، دستانی بسته و ...

صدایت را دوباره شنیدم ! از محرابی خونین...

مولای من ، من هم در تاریکی زمانه و ظلمت جهل و غفلت خود گرفتارم و چشم انتظار ...

علی جان ، دیگر به خرابه ای من نمی ایی ؟

به نگاه خسته ات در انتهای ان کوچه خاکی ، من منتظرت هستم ...

مگر نه اینکه تو ...

علی جان ، به خدا نمی خواهم برایم توشه ای بیاوری تا سیر شوم ...

روحم خسته و بیمار است ...

مولای من اگر به بهانه کثرت عصیان و گناهانم پیشم نمی ایی ، تو را به جان ... قسمت می دهم ...

که فقط یک بار دیگر از کنار خرابه دلم گذر کنی ، تا گرد قدم هایت بر سر و رویم بنشیند و مرحمی باشد بر این زخم های ....

علی جان ، اجازه بده تا صدای پایت را دوباره بشنوم و باور کنم که هنوز می توانم ...

دستان پینه بسته ات را از من محروم مکن ...

اه خدای من ، ای کاش من جای اویس بودم ...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21:30  توسط ممتحن  

این حقارت و رذالت و این گرفتاری و حیرانی من هر چه قدر هم تداوم یابد ...

هر چند سال دیگری را که باید در مسیر بارگاه ملکوتی ات سرگردان باشم ....

باز تو را سلطان و پروردگار خود می دانم ...

و خود را بنده ناسپاس ، عاصی ، بد عهد و ضعیف نفس تو   ...

اری ، خدای من ، مگر نمی شود در این بارگاه تو یک بنده ناپاک هم داشته باشی ...

ای خدای من ...

حریم ملکوتی ات را اکنون می بینم ...

در ورای اشکهایی که بر چهره کریه ام، جاری است ، عظمتت را می بینم ...

از این راه دور و با این تن رنجور و خسته از کثرت گناه و زخم های نشسته بر روح و روانم ..

سر به بندگی ات فرود می اورم ...

مرا تنها مگذار ...

ای کسی همه تو را رحیم و کریم می خوانند ...

مرا همینگونه بپذیر و مگذار بنده شیطان باشم ...

بهشتت را طلب نمی کنم ، فقط مرا از خود دور مکن ...

مرا رها مکن ...

چشم انتظار نگاهت هستم ، ان را از من دریغ مکن ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 21:11  توسط ممتحن  

سلام

مولا و اقای مهربون من سلام ...

راستش خودم می دونم  که چه قدر ازتون فاصله گرفتم ...

اما امروز غروب با دیدن مسجد جمکران ، به یاد یک ذکر قدیمی افتادم و ...

ممنون از اینکه با وجود این همه ...

به نظرم اومد تنها دلیل اینکه این همه گرفتار و مبتلا شده ام ، این باشه که زود فراموشتون می کنم ...

من ببخش ...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 19:38  توسط ممتحن  

نیمه شب روز نهم تیرماه ، یکی دیگر از صفحات غمبار زندگی من ورق خورد و پس از ماه ها بیماری او هم ما را ترک کرد و اکنون در کنار فرزندانش ما را می نگرند ...

خاطرات حضور او در کنارمان را برای همیشه به خاطر خواهیم داشت ...

و هیچ وقت لحظات جان دادنش را فراموش نخواهم کرد ...

روحش شاد

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 17:46  توسط ممتحن  

خدایا دیگه کم اوردم و همه چیز باختم ..

البته این احوالات و ضعف همیشه با شنیدن زمزمه شب های قدر در این چند سال تکرار شده !!!

یک حسی که خودم بازنده می بینم و محروم از چیزهایی که این ده سال فکر می کردم در راه دست یابی به اونها گام بر می دارم ...

خودت می دونی که چه قدر بابت این پیرمرد ناراحتم و ضربه شدیدی که در چند ماه گذشته  به من وارد کرده چه قدر بوده !

کمکش کن،نذار بیشتر از این عذاب بکشه ..

یعنی ممکنه عاقبت من با این همه گناه و زندگی الوده این باشه ...

خدایا کمکش کن ، ببخش که کلی بابت سرنوشت و حکایت زندگیش  ازت شاکی می شم و گله می کنم ...

گرچه باور دارم که هیچ چیز در درگاه تو بی حساب و کتاب نیست ، ولی خوب یکی مثل من معرفت شهود حکمت خیلی چیزها رو نداره و به خاطر ضعف ایمان و کثرت گناه و نفس الوده در ورطه غفلت و عصیان گرفتار می شه ...

خدایا نذار بیش از این ازت دور بشم ...

خدایا عاقبت به خیرمون کن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 21:14  توسط ممتحن  

پروردگارم ،مهربان من...

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 23:13  توسط ممتحن  

مادرم نزنید ...

من با همه بدی هام طاقت این ندارم که شاهد این باشم که  ...

اما...

خدایا ، قبول دارم که من بنده بد تو ام ..

می خوای باهام چه کار کنی ؟

این همه مدت در خونت موندم که شاید من هم قبول کنی ..

اما مثل همیشه با بدعهدی هام ازت دور شدم ...

ولی ، اونقدر در خونت به گدایی می یام تا ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 12:27  توسط ممتحن  

خدای مهربون من ، ممنون از لطف و عنایت بی حساب و بی منتت ..

تموم هستی من فدای لحظه ای که تو به من نگاه می کنی ...

نه هم زباني نه هم نوايي
تا بگويم من زعشقت حكايتي
نه مهرباني نه چاره سازي
تا كنم از سوز پنهان شكايتي
شكايتي....
نواي مني بي نواي تو ام
بلاي مني مبتلا ي تو ام
سرود مني چنگ عود مني
وجود مني تار و پود مني
منم غباري به كوي تو
منم كه مستم به بوي تو
به بوي تو....

من كه در دام هلاك افتا ده ام
من كه چون اشكي به خاك افتاده ام
عاشقي ديوانه اي افسرده جانم
بي دلي بي حاصلي بي آشيانم
من كيم درد آشتايي بي نصيبي بي نوايي
منم غباري به كوي تو
منم كه مستم به بوي تو
به بوي تو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 22:0  توسط ممتحن  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:58  توسط ممتحن  


الهی !

چون آتش فراق (داشتی) ، به آتش دوزخ چه کار داشتی ؟


دیروز به بهانه زمزمه کردن ، یک ذکر قدیمی ...

و امروز به سبب ذکر علف های روبروی پنجره و ترانه گنجشک نشسته بر روی درخت ، سرشار از احساسم ...

ممنون ، از اینکه هنوز به من فرصت این می دی که ....


الهی !

دولتم آن است که مذکور توام . ورنه ، در ذکر من ،  مرا قیمت چیست ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:17  توسط ممتحن  

این روزها چندبار هوای زیارت به سرم زد ..

اما ازتون خجالت می کشم که بخوام دوباره بیام ...

تموم لحظات خوش دیدار ده سال قبل بیاد می یارم و به این بهانه بیادتون هستم ..

چی می شد اگه اون روزها هیچ وقت سپری نمی شدند و من هنوز ..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 21:58  توسط ممتحن  

خدای مهربونم ...

راستش من که از شرمندگی نمی تونستم بیام و ازت عذر بخوام ...

تا اینکه دیروز باز هم خودت یک بهانه به دستم دادی ..

ازت ممنونم ..

خدای من ..

من بببخش اگه اونقدر قوی نیستم که بتونم در برابر این ناملایمات شکیبا باشم و تو همیشه بیاد داشته باشم ...

خدای من ..

امشب غروب از اینکه توی دنیا هیچ دلبستگی جز تو ندارم ، کلی ...

ای کاش می شد که همیشه بنده تو می بودم و گرفتار دام شیطان نمی شدم ..

کمکم کن ..

ازت بابت همه اون چیزهایی که بهم دادی ممنونم و شاکر و سپاسگذار تو هستم به خاطر چیزهایی که صلاح ندونستی  داشته باشم ولی من بارها اصرار به ...

خدای من ، دنیای غریبی است ..

من یک لحظه به خودم وا مگذار ...

اما ..

مولای من ... به گدایی به در خونتون اومدم ..

هرچند می دونم که خیلی ازم شاکی هستید اما به بهانه اون کوچه خاکی و دستی که هنوز به دیوار تکیه زده ، من از لطف و توجهتون محروم نکنید ..

ای کاش حلقه بند .. بر دست من می بستند و مرا در ان کوچه ...

برام و همه اونهایی که دوستون دارند ، دعا کنید تا ورطه طوفان گناه زمانه گرفتار و حیران نشند ..

یا علی مددی .....

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 22:58  توسط ممتحن  

دلم می خواد باهات صحبت کنم ولی خجالت می کشم و ..

اما...

صدای مردی در گذر از جاده ای بگوش می رسد و ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 21:17  توسط ممتحن   | 

راستش بعضی اوقات فکر می کنم که هیچ وقت شایسته نگاه و توجه نبودم و نیستم ..

و به این باور می رسم که ...

اما با همه این فکر و ذکرها ، تنها یک چیز هست که من آزار می ده و ازش می ترسم ..

و اون ترس از اینه که اگه توی لحظه اخر ، سرم برگردونم و نگاهت کنم تو نگاهت به من نباشه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 19:29  توسط ممتحن  

نمی دونم ، من با تو قهرم یا اینکه تو ..

گاهی فکر می کنم که داری برام پیغام می فرستی !!!

خدای من ، راستش ازت خجالت می کشم ..

خدای من ...

من ببخش که باهات بد صحبت کردم و ازت شاکی شدم و باز هم بد کردم ..

یاد چیزهایی افتادم که توی این سالها همیشه عقده دلم بود که چرا ازم دریغ کردی و به نظرم می یومد که انگار نمی خوای بهشون برسم ..

اما غافل از اینکه ...

 با همه بدی هام دوستت دارم و  امید دارم که مراقبم باشی که ..

خدایا ،  مرا مگذار و مگذر ..

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 17:18  توسط ممتحن