به نظر می رسد که بیشتر انچه را که داشته ام باخته ام و دیگر کسی برایم نمانده که در کنارم باشد ...
نمی دانم ایا باز هم باید منتظر باشم تا شاید انکه را که می خواهم ، بر روزگار تاریک من بدرخشد یا انکه دیگر باید بپذیرم که هیچ گاه ...
خدای من ...
اینها حرفهایی بود که امشب در کنار پنجره ، رو به سکوت باغ و تاریکی حاکم بر اتاق با خودم زمزمه می کردم . هر چند می دانم با حرفهای همیشگی ام فرق دارد . چون احساس می کنم به مانند گذشته نیستم و این روزها به تنهایی های خود فکر می کنم و چرایی ان !
امشب به این فکر می کردم بین انچه می خواهیم و انچه بدست می اوریم چه قدر فاصله هست ؟
و کلماتی که بر تخته اتاقم نوشتم را حتما دیده ای ...
به این فکر می کنم که تمنای دستهایی که مرا بفهمد چه قدر بی جاست که هیچ نگاهی مرا آرام نمی کند ؟
ای کاش فرصتها را غنیمت می شمردم و ای کاش ...
با من چه خواهی کرد ؟
بازهم چون گذشته معترف به ضعف و سستی و بد کاری خود هستم ...
مهربان من ، خود می دانی که چه سخت است در چنین فضا و زمانی خوب بودن و خوب ماندن ...
با همه این حرفها ، خدای دوست داشتنی من ...
مرا معرفتی عطا کن که هر چه مرا از تو دور می کند از خود دور کنم ...
ای نور و ای پروردگارمن ، مرا به خود وا مگذار...



